قصه های محال
قصه های محال
من پریشان تر از زلف بیدم
تازه از شهر طوفان رسیدم
از بیابان هجران گذشتم
تو چه میدانی از سرگذشتم؟
هر چه من دیدهام زخم کاری است
آخر مستی ما خماری است
راوی قصه های محالم
تشنهی اتفاقی زلالم
قصه پر می زند در گلویم
طاقتش را نداری بگویم ...
تعداد بازديد : 7347
تاریخ انتشار: شنبه 12 بهمن 1392 ساعت: 11:56








